تبليغاتX
باران

باران

لبخند تو همه زندگی من است

نبوده

نیست

نخواهد بود

عزیزتر از تو

هیچکسی برای من...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 8:35 توسط باران |


زن که باشی

زن که باشی ،

عاقبت یک جایی ، یک وقتی

به قول شازده کوچولو

دلت اهلیهِ یک نفر می شود !...

و دلت ،

برای نوازش هایش تنگ می شود ؛

حتی برای نوازش نکردنش !

تو می مانی و دلتنگی ها ،

تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تند تر می تپد .

سراسیمه می شوی ،

بی دست و پا می شوی ،

دلتنگ می شوی ،

دلواپس می شوی ،

دلبسته می شوی ؛

و می فهمی ،

نمی شود "زن" بود و عاشق نبود ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 13:43 توسط باران |


بهترینم

با تو می مانم

بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم

زیرا فردا بیشتر از امروز

دوستت خواهم داشت.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 12:57 توسط باران |


تموم گفتنی ها

یه وقتایی لازم نیست بین دو نفر حرفی زده بشه

همین که دستت رو آروم بگیره

یه فشار کوچیک بده

همین تموم گفتنی هاست...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 11:14 توسط باران |


نفس تو

وقتی که حبس می شوم در حلقه ی بازوانت

و استخوان هایم از فشار دستانت فریاد می زنند:

تا همیشه با توام

از عطر نفس هایت مست می شوم

جهان در گردش است و دنیا به نظاره خوشبختی ما را می نگرد

و همه چیز در تو خلاصه می شود

در تو...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 11:7 توسط باران |


در عاشقانه های ما دوتا

                                                                                             

میان دستهای سنگینت که حلقه می کنی دورِ تنم

           میان گرمای تنت که تمامم،در آن گم می شود

                 هیچ کسی دستش به من  نمی رسد..
 
                     ممنون که هستی

              لذت آغوش بی دغدغه و عشق ناب تو را  

                              با هیچ چیز عوض نمی کنم....
 
 
 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 9:53 توسط باران |


...

دو روز دیگه یعنی ۱۵ اردیبهشت سالگردمونه

سالگرد عشقمون

واااااااااااااااای گلم نمی دونی چقدر خوشحالم که تا همیشه پیشمی

کاش عشق را زبان سخن می بود...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 8:29 توسط باران |


برقص

برقص گویا هرگز کسی تو را نمی بیند

عاشق شو گویا کسی هرگز دلت را نشکسته است                                

             و زندگی کن گویا بهشت این جاست...

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:17 توسط باران |


می دونی چرا خورشید داغه؟؟؟

چون می بینه تو مال منی آتیش می گیره...

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:9 توسط باران |


لحظه دیدار نزدیک ست

باز من دیوانه ام،مستم

باز میلرزد،دلم،دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

هان!  نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ!

هان!نپریشی صفای زلفکم را دست!

و آبرویم را نریزی دل!

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است

 

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:54 توسط باران |


ستایش تو

برای ستایش تو همین کلمات روزمره کافی ست

همین که کجایی ؟ دلتنگتم

برای ستایش تو همین گل و سنگریزه کافی ست

تا از تو بتی بسازم...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 13:52 توسط باران |


چقدر خوبه...

چقدر خوبه بعضی از آدما بدونن

 که اگر چیزی رو به روشون نمیاری

"از ســادگی نیست"

شاید دیگه اونقدر واست مــهم نیستن

 که روشون حساس باشی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 8:51 توسط باران |


...

قحطی عشق می آید !

هفت سال نه، هفتصد سال در سیلوی قلبم ذخیره و پنهانت می کنم .

بگو کنعانیان منتظر نباشند

تقسیم کردنی نیست...

حتی اگر یعقوب بیاید


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ساعت 22:58 توسط باران |


روح آبی تو...

در نقش های من روح آبی کسی حلول کرده

که عشق و امید

زندگی

آینده و خوشبختی

همه را یک جا با خود دارد...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ساعت 12:19 توسط باران |


بیا متفاوت باشیم

 

در  این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد میگذرد ،

 بگذار خرده اختلاف هایمان با هم با قی بماند.

مطلقا خواهش می کنم مخواه که یکی شویم.

مخواه که هرچه تو دوست داری ، من همان را به همان شدت دوست داشته باشم.

و هرچه من دوست دارم به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم. یک ساز را ، یک کتاب را ،

 یک طعم را ، یک رنگ را ، یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان و رویاهامان

هم سفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر کمال نیست بلکه دلیل توقف است.

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آن ها را به وحدتی رسانده است

واجب نیست که هردو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ،

 رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید باید گفت یا عاشق زائد است و یا معشوق.

عشق از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است

اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در حضور است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست بگذار یکی نباشد.

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم . بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیزی که مورد اختلاف ماست بحث کنیم.

اما نخواهیم که بحث ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست ،

 سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث کنیم ، بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم .

بیا کلنجار برویم ، اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

 من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم

 بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من بیا متفاوت باشیم ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 8:54 توسط باران |


سایه ات

چنان شعله ورم که هیچ بارانی 

مرا خیس نخواهد کرد مگر سایه ات

سایه ات را به من بده

تا در خنکای آن بیاسایم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ساعت 13:20 توسط باران |


درد دل مردونه


 

مرد ها سکوت می کنند!

 نمی توانند وقتی که ناراحت هستند،گریه کنند و بهانه بگیرند!
اون ها نمی توانند به تو بگویندمن رو بغل کن تا آروم بشم!
نمی توانند بگویند دلشان می خواهد در آغوش تو گریه کنند!
ممکن است خیلی تو رو دوست داشته باشند!
اما نمی توانند صداشون رو مثل دختر بچه ها کنند و جیغ بزنند و بگویند :
عاشقتم!
او همه این ها رو قورت می دهد که بگوید یک مرد است!
یک آدم محکم که می تواند تکیه گاهت باشد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ساعت 13:6 توسط باران |


دلخواه من

بر آنچه دلخواه من است

حمله نمی برم

بلکه خود را به تمامی بر آن می افکنم

اگر بر آنم تا دگر بار و دگر بار

بر پای بتوانم خواست

راهی به جز اینم نیست...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ساعت 12:16 توسط باران |


بهار داره میاد...

بهار داره میاد و تو پیشمی

و این بیشتر از هر چیزی منو خوشحال میکنه

فقط به این فک می کنم

 که اگه این بهارم پیشم نبودی دق میکردم

خوب یادمه بهار پارسال آرزوی قلبیم بودنت بود...

خدایا شکرت...

واسه بهترین بهاری که داری بهم میدی

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 13:24 توسط باران |


شازده کوچولو

 شازده کوچولو می گفت :

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود

 اما ماندنی بود

این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعت 9:49 توسط باران |


کشور من

مردم کشور من با نفرت بیشتری به صحنه بوسیدن

دو عاشق نگاه می کنند تا صحنه اعدام یک انسان


عجب قصه ایست ماجرای

بیسوادی و سنت!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ساعت 11:40 توسط باران |


پیراهن نگاه

 

پیراهن نگاه مرا مکش از پشت ، که برمیگردم

                    و بی خیال عزیزهای مصری و یعقوب های چشم به راه

                                     چنان به خود می فشارمت

            که هفتاد و هفت سال تمام باران ببارد و گندم درو کنیم...

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 ساعت 9:13 توسط باران |


قراره بیای...

 

قراره بیای اینجا و بهم سر بزنی

میخوام بدونی خیییییییییلییییی

 دوووووووووووووووووووووووووست دارم

و همه نوشته هامو واسه تو نوشتم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعت 12:19 توسط باران |


تو مرا داری...

به من تکیه کن

من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا

تو سرت را بر آن بنهی

تمام روحم را آغوشی می سازم

تا تو در آن از هراس بیاسایی

تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم

دستی می کنم تا وجودت را نوازش کند...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 16:11 توسط باران |


نازنینم

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 15:42 توسط باران |


اهلی کردن

یه قسمت کوچولو از کتاب شازده کوچولو که خیلی دوست دارم...

 

اگر آدم گذاشت اهلی اش کنند بفهمی نفهمی

خودش را به این خطر انداخته

که کارش به گریه کردن بکشد!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت 14:46 توسط باران |


آغوشت را دوست می دارم...

چشمانت راز آتش است و عشقت پیروزی آدمی است،

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت اندک جایی برای زیستن،

و اندک جایی برای مردن...

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت 14:40 توسط باران |


دوست دارم

می خوام انقد بهت بگم دوست دارم که ی وقت نیاد

 و فکر کنم بهت بدهکارم...

دوووووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسست

داااااااااااام

دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووست

 دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 ساعت 11:41 توسط باران |


دوستت دارم های ناگفته

 

بدهکاریم به یکدیگر و به تمام "دوستت دارم" های

 ناگفته ای که در پشت دیوارهای غرورمان ماندند

 و ما آن ها را بلعیدیم...

تا نشان دهیم منطقی هستیم!

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ساعت 9:18 توسط باران |


بگو با من

 

با من تو بگو ای غریبه همیشه آشنا چگونه باور کنم

روزگاران بی تو را،

تویی که عهد بستی قرار لحظه های بی قراریم باشی

و اینک تنها همراهم دلتنگیست فقط دلتنگی ،

با این همه پاییزی که قلبم لبریز آن است

با من تو بگو چگونه بهاران را باور کنم؟؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 ساعت 19:2 توسط باران |