نیست
نخواهد بود
عزیزتر از تو
هیچکسی برای من...
لبخند تو همه زندگی من است
نیست
نخواهد بود
عزیزتر از تو
هیچکسی برای من...
زن که باشی ،
عاقبت یک جایی ، یک وقتی
به قول شازده کوچولو
دلت اهلیهِ یک نفر می شود !...
و دلت ،
برای نوازش هایش تنگ می شود ؛
حتی برای نوازش نکردنش !
تو می مانی و دلتنگی ها ،
تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تند تر می تپد .
سراسیمه می شوی ،
بی دست و پا می شوی ،
دلتنگ می شوی ،
دلواپس می شوی ،
دلبسته می شوی ؛
و می فهمی ،
نمی شود "زن" بود و عاشق نبود ...
با تو می مانم
بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم
زیرا فردا بیشتر از امروز
دوستت خواهم داشت.
همین که دستت رو آروم بگیره
یه فشار کوچیک بده
همین تموم گفتنی هاست...
و استخوان هایم از فشار دستانت فریاد می زنند:
تا همیشه با توام
از عطر نفس هایت مست می شوم
جهان در گردش است و دنیا به نظاره خوشبختی ما را می نگرد
و همه چیز در تو خلاصه می شود
در تو...
سالگرد عشقمون
واااااااااااااااای گلم نمی دونی چقدر خوشحالم که تا همیشه پیشمی
کاش عشق را زبان سخن می بود...
برقص گویا هرگز کسی تو را نمی بیند
عاشق شو گویا کسی هرگز دلت را نشکسته است
و زندگی کن گویا بهشت این جاست...
می دونی چرا خورشید داغه؟؟؟
چون می بینه تو مال منی آتیش می گیره...
لحظه دیدار نزدیک ست
باز من دیوانه ام،مستم
باز میلرزد،دلم،دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
هان! نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ!
هان!نپریشی صفای زلفکم را دست!
و آبرویم را نریزی دل!
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
همین که کجایی ؟ دلتنگتم
برای ستایش تو همین گل و سنگریزه کافی ست
تا از تو بتی بسازم...
چقدر خوبه بعضی از آدما بدونن
که اگر چیزی رو به روشون نمیاری
"از ســادگی نیست"
شاید دیگه اونقدر واست مــهم نیستن
که روشون حساس باشی...
هفت سال نه، هفتصد سال در سیلوی قلبم ذخیره و پنهانت می کنم .
بگو کنعانیان منتظر نباشند
تقسیم کردنی نیست...
حتی اگر یعقوب بیاید
که عشق و امید
زندگی
آینده و خوشبختی
همه را یک جا با خود دارد...
در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد میگذرد ،
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم با قی بماند.
مطلقا خواهش می کنم مخواه که یکی شویم.
مخواه که هرچه تو دوست داری ، من همان را به همان شدت دوست داشته باشم.
و هرچه من دوست دارم به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم. یک ساز را ، یک کتاب را ،
یک طعم را ، یک رنگ را ، یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان و رویاهامان
هم سفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بلکه دلیل توقف است.
عزیز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آن ها را به وحدتی رسانده است
واجب نیست که هردو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ،
رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید باید گفت یا عاشق زائد است و یا معشوق.
عشق از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است
اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در حضور است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست بگذار یکی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم . بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیزی که مورد اختلاف ماست بحث کنیم.
اما نخواهیم که بحث ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست ،
سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث کنیم ، بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم .
بیا کلنجار برویم ، اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم
بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من بیا متفاوت باشیم ...
چنان شعله ورم که هیچ بارانی
مرا خیس نخواهد کرد مگر سایه ات
سایه ات را به من بده
تا در خنکای آن بیاسایم!
مرد ها سکوت می کنند!
نمی توانند وقتی که ناراحت هستند،گریه کنند و بهانه بگیرند!
اون ها نمی توانند به تو بگویندمن رو بغل کن تا آروم بشم!
نمی توانند بگویند دلشان می خواهد در آغوش تو گریه کنند!
ممکن است خیلی تو رو دوست داشته باشند!
اما نمی توانند صداشون رو مثل دختر بچه ها کنند و جیغ بزنند و بگویند :
عاشقتم!
او همه این ها رو قورت می دهد که بگوید یک مرد است!
یک آدم محکم که می تواند تکیه گاهت باشد...
بر آنچه دلخواه من است
حمله نمی برم
بلکه خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دگر بار و دگر بار
بر پای بتوانم خواست
راهی به جز اینم نیست...
و این بیشتر از هر چیزی منو خوشحال میکنه
فقط به این فک می کنم
که اگه این بهارم پیشم نبودی دق میکردم
خوب یادمه بهار پارسال آرزوی قلبیم بودنت بود...
خدایا شکرت...
واسه بهترین بهاری که داری بهم میدی
شازده کوچولو می گفت :
گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود
اما ماندنی بود
این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود
مردم کشور من با نفرت بیشتری به صحنه بوسیدن
دو عاشق نگاه می کنند تا صحنه اعدام یک انسان
عجب قصه ایست ماجرای
بیسوادی و سنت!
پیراهن نگاه مرا مکش از پشت ، که برمیگردم
و بی خیال عزیزهای مصری و یعقوب های چشم به راه
چنان به خود می فشارمت
که هفتاد و هفت سال تمام باران ببارد و گندم درو کنیم...
قراره بیای اینجا و بهم سر بزنی
میخوام بدونی خیییییییییلییییی
دوووووووووووووووووووووووووست دارم
و همه نوشته هامو واسه تو نوشتم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا
تو سرت را بر آن بنهی
تمام روحم را آغوشی می سازم
تا تو در آن از هراس بیاسایی
تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم
دستی می کنم تا وجودت را نوازش کند...
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعر های ناب!
یه قسمت کوچولو از کتاب شازده کوچولو که خیلی دوست دارم...
اگر آدم گذاشت اهلی اش کنند بفهمی نفهمی
خودش را به این خطر انداخته
که کارش به گریه کردن بکشد!!!
چشمانت راز آتش است و عشقت پیروزی آدمی است،
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت اندک جایی برای زیستن،
و اندک جایی برای مردن...
و فکر کنم بهت بدهکارم...
دوووووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسست
داااااااااااام
دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووست
دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم
بدهکاریم به یکدیگر و به تمام "دوستت دارم" های
ناگفته ای که در پشت دیوارهای غرورمان ماندند
و ما آن ها را بلعیدیم...
تا نشان دهیم منطقی هستیم!
با من تو بگو ای غریبه همیشه آشنا چگونه باور کنم
روزگاران بی تو را،
تویی که عهد بستی قرار لحظه های بی قراریم باشی
و اینک تنها همراهم دلتنگیست فقط دلتنگی ،
با این همه پاییزی که قلبم لبریز آن است
با من تو بگو چگونه بهاران را باور کنم؟؟؟